تبليغاتX
من مفعولی من یک زن است.

من مفعولی من یک زن است.

خاطرات شاعرانه ی یک دانشجوی سیاسی

 

نمی توانم ننویسم مثل همه ی لحظه های احمقانه ی زندگی ام ... نمی توانم ننویسم که حالا دارم گریه می کنم که نمی دانم چرا دارم گریه می کنم که دستم را گذاشته ام روی کیبورد و فقط تایپ می کنم که یک موقع اشک ها بند نیاید که این درد درد بماند که واقعا متاسفم صبا که چرا امشب باید این طوری می شد که چقدر من احمقم که کاش کسی باشد برای درک کردن دردهایمان که تو مگر چقدر باید صبور باشی که درد را می شناسم که درد می کشم که ... تمام شد ... می خواستم تسلیت بگویم به کسی که امشب را به نام او گریه کردم و بقیه ی شب هم به نام او شد ... خیلی خیلی خیلی اتفاقی ...


نویسنده : من مفعولی من ساعت 1:47 تاریخ دوشنبه بیست و چهارم دی 1386
دسته بندی :

لینک مطلب


 

من  اصولا در سه موقع خوشحالم... خیلی خوشحال :در آفتاب ... در باران... در برف !!

ودر سه موقع هم خیلی غمگینم ... خیلی ...: در روز و در شب ...

حالا خیلی هم مهم نیست که امتحان (( آیین دادرسی )) را افتضاح کرده باشم یا نه !!!!!!!!

امروز با فاطمه صحبت کردم ... یک تفاوت بزرگ در دوست داشتن های ما مردها هست با خانم ها ...تفاوتی که من درکش نمی کنم ... انگار دوست داشتن های ما از یک جنس است و دوست داشتن های خانم ها از جنسی دیگر... یک راز !!!!!... به هر حال این عشق ، این دوستی... یا این هر چیزی که هست آن قدر بزرگ و دوست داشتنی ست که فقط می توانی در مقابلش زانو بزنی و اشک بریزی ... همیشه فکر می کردم ما در مقابل عشق دیگران به همان اندازه مسئولیم که در مقابل عشق خودمان و حالا احساس می کنم برای تحمل چنین درد بزرگی ، برای به دوش کشیدن چنین باری خیلی کوچکم ... خیلی کوچک و خیلی ضعیف ...

کارتون شیر شاه را دیدم ... اصلا در حد معروفیتش نیست ... من کلاه قرمزی و پسرخاله را بیشتر می پسندم !!!!!!!!!

هر چقدر هم بی خیال امتحان ها باشی و محل سگ هم ندهی بهشان باز برنامه هایت را به هم می ریزند... پنج روز فرصت دارم که ترجمه ی شعرهایم را بفرستم برای کنگره ی شعر ترکیه ... یک کار هم هست که باید تا آخر ماه تحویل بدهم به سفارت ژاپن ... یک عالمه دعوت نامه ی پاسخ داده نشده از جشنواره ها ، مقاله ها و کتابهای ناتمام ،قرارهای کنسل شده و ... این خیلی خوب است که آدمیزاد وقت کم بیاورد برای انجام کارهای روزمره اش اما این که به دلیل کم بودن زمان فرصت های طلائی ات را از دست بدهی چندان خوشایند نیست...

راستی تا حالا شده وقتی در کلاست را باز می کنی و وارد کلاس می شوی احساس کنی دوتا چشم هست که داری غرقشان می شوی ... که داری می میری برایشان ... که نمی دانی باید فرار کنی از آنها یا آرام از کنارشان رد شوی یا بایستی و زل بزنی در آن دوتا دریاچه ی کوچولو و بگی : (( آه ! )) ... به اسم قشنگش تفقد می زنم به حافظ ... می آید : 

صبا وقت سحر بویی ز زلف یار می آورد

دل شوریده ی ما را ببو در کار می آورد....


نویسنده : من مفعولی من ساعت 1:9 تاریخ دوشنبه بیست و چهارم دی 1386
دسته بندی :

لینک مطلب


 

چه شباهت ها و تفاوت هایی وجود دارد بین دوست داشتن یک شاخه گل و یک بسته پفک و یک خانم زیبا ؟!!!

امروز به یک تغییر پی بردم ... یک جور تغییر درونی که احتمالا خیلی تدریجی در من رشد کرده است و حالا که به بلوغ رسیده من را متعجب کرده !!!!

این روزها شدیدا نسبت به مسایل روزمره بی خیال شده ام ( خیلی بیشتر از قبل ! )... علاقه ام به طبیعت و آدم ها چند برابر شده ... دوستی هایم برایم کمرنگ جلوه می کنند و همین طور دشمنی هایم ... جایشان یک حس مرموز نشسته است ... یک احساس کهنه ... یک درد قدیمی!!!!.... و البته احساس می کنم توان فکری ام ده ها برابر بیشتر از قبل به کمکم می آید... یک جور ایمان دور و لایتناهی ... بسیار خوشحالم و به همان اندازه احساس مسئولیت می کنم و می شنوم صدایی را که مدام در گوشم پچپچه می کند : (( بجنب ! باید خودت رو عوض کنی ! می فهمی ؟!! باید خودت رو عوض کنی !!!! ))

امروز امتحان ((حقوق جزای ۳ )) داشتم ... مثل همیشه هیچچچچچچچچچچچچچچچچی نخوندم! ( شما چه طوری این کلمه رو تلفظ کردین ؟!!!! ) بعد از امتحان رفتم محل کارم و بقیه ی شب رو هم زیر برف قدم زدم !!!

چند روز پیش این سوال را مطرح کرده بودم که (( چرا شاعران کلاسیک ایران  نسبت به برف و باران کم توجه بوده اند )) ... راستش را بخواهید من این کم توجهی را نسبت به بخش بزرگی از طبیعت مشاهده می کنم در حالی که شعر کلاسیک حداقل در مواجهه با طبیعت از توان بالایی برخوردار است برای ادراک و انتقال ... شاعر کلاسیک آن قدر درگیر رنگ و لعاب دادن بی خودی به سروده هایش هست که همه چیز را فراموش می کند و از جمله ی این (( همه چیز ها )) است (( طبیعت )) !!! من برخورد ژاپنی ها و چینی ها و حتی مغول ها (!!!!!!!! ) با طبیعت را خیلی دوست دارم .... برخوردی برهنه از نوع (( با هم بودن )) ... اوج این تجسم احساس را در (( هایکو )) ها می بینید ... یک مکتب غربی هم هست به نام (( پوزیتیویسم )) که فرزند جنگ جهانی دوم است و ترویج کننده ی برخوردی نزدیک با طبیعت ... بسیار بسیار بسیار نزدیک تر از رابطه ی حاصل از  رئالیسم ... دارم مطالعاتم را سامان می دهم، شاید بشود این ها را یک جوری به هم ربط داد و تغییر تازه ای برای ادبیات کلاسیک رقم زد....

باید بروم ... بروم و خودم را برای تغییرات بزرگتر آماده کنم ... امیدوارم من بعدی من قوی تر ، صبورتر و مهربان تر از من کنونی ام باشد ... امیدوارم!


نویسنده : من مفعولی من ساعت 21:41 تاریخ شنبه بیست و دوم دی 1386
دسته بندی :

لینک مطلب


 

آیا عشق یک است در یک یا یک است در چند یا چند است در یک یا چند است در چند ؟

صبح روی تخته برای بچه ها نوشتم : (( اگر دین ندارید جوانمرد باشید )) و در دفترهایشان نوشتم : (( هل من ناصر ینصرنی...؟!!!!!! ))

(( گیس بریده )) را دیدم برای دومین بار پس از مدت ها ... اگر چه فیلم های ایرانی اصولا به سختی ((اثر هنری )) تلقی می شوند ( استثنا کنید کارهای کیارستمی و مخملباف و چند نفر دیگر را ) با این حال گونه ای از ساختارشکنی در فیلم های ایرانی پس از انقلاب دیده می شود ... من این را دوست دارم ... این که حتی فاحشه های فیلم های ایرانی هم حجابی از معصومیت دارند ... من خاکستری های فیلم ایرانی را دوست دارم و به خاطر این حاضرم (( گیس بریده )) را دو بار ببینم!!!! ما در سینما نه تنها جریان ساز نیستیم حتی موثر هم نبوده ایم ... با این حال من دوست دارم به سینما بروم چیپس بخورم و داد بزنم : (( ایول گلزاااااااااااااار ! )) ...سینما یعنی بودن...

{ این دیالوگ گیس بریده را هم همین جوری بی خودی دوست دارم :

- من تا حالا دریا رو ندیدم ... باورت میشه ؟

- آره !

من رو یاد زمانی میندازه که در کسوت شارح نهج البلاغه (!!!! ) با گروهی از حافظان و مفسران برجسته ی کشور به سفر دور ایران رفتیم ... روزی که به ساحل خزر رسیدیم یکی از بچه ها که در خانواده ی فقیری بزرگ شده بود در گوشم گفت که چقدر خوشحال است از این که برای اولین بار دریا را می بیند و من چقدر آن احساس باشکوه را دوست داشتم !!!! }

یکی از دلمشغولی های این روزهای غم انگیز و دوست داشتنی من هم تکمیل مجموعه ی شعری است در قالب سپید و با موضوع (( صلح جهانی )) ...انتشار این مجموعه یکی دوسالی طول خواهد کشید اما مقدمه ای که قرار است خانم شیرین عبادی برای آن بنویسند و هم مقدمه ی دیگری که امیدوارم شاعر محبوبم خانم شیمبورسکا بر آن بنویسند من را عجیب به ادامه ی سرودن برای صلح تشویق می کند ... اضافه کنید بر این محبت دوستانی بسیار بسیار بزرگوار را در ویرایش این مجموعه و چاپ سه زبانه ی آن همزمان در ایران ، فرانسه و احتمالا ایالات متحده ... یکی از دوستان ترک پیشنهاد ترجمه ی این مجموعه را به زبان ترکی هم داده اند ... این اولین مجموعه ی منتشر شده از سروده های سپید من خواهد بود که یقین دارم بخشی از کم کاری های من در زمینه ی شعر کلاسیک را جبران خواهد کرد ... به افتخار صلح ۷ عدد ۷ می نویسم :

                                                    ۷ ۷ ۷ ۷ ۷ ۷ ۷

 فاطمه جان ! دلتنگتم ... 

مریم ... بی خیال !

زهرای عزیز ! تولد موبایلت رو تبریک میگم !!!!  

جواد ... جواد ... جواد ... زیر باران راه برویم و (( شیرکو بی کس )) بخوانیم ...

راستی دیشب چه کار شد؟!!! ... خیلی دوست دارم تعریف کنم و حتما همین روزها برایتان می نویسم ...  بعضی اتفاق ها آن قدر تهوع آورند که فقط می توان آن ها را در شعری سوررئال بالا آورد و من متاسفانه الان حوصله ی بالا آوردن ندارم !!!!!!!!!!!

(( برای دوست داشتن بوسه کم نداشتیم

روح شب را کم داشتیم

و درختان گردو را

شب را که پوست می کندیم

دستهایمان سیاه شد . ( از : دوست عزیزمان مرحوم محمد تقی صبور جنتی ... به یادش... ) ))


نویسنده : من مفعولی من ساعت 0:50 تاریخ شنبه بیست و دوم دی 1386
دسته بندی :

لینک مطلب


 

محرم از راه رسید... اما هوا زمستونی تر از اونه که دسته های سینه زنی بریزن توی کوچه و خیابون ...

که چی ؟ نکنه فکر کردین من دچار شونصدگانگی شخصیتم... البته حق دارین ... اما نمی تونین از آدم درهم و برهمی مثل من انتظار داشته باشین همیشه یه جور بنویسم ... ضمنا از حرفای دیشبم هم پشیمون نشدم !!!!!

خیلی خیلی چندش آور هستش که ببینی همکارهات در وقت اداری  دور هم جمع شدن و دارن دسته جمعی فیلم سوپر نگاه می کنن !!!... و تازه بعدا متوجه بشی  موبایلی که دوره اش کردن مال مدیرت بوده ... به این میگن : (( زندگی سگی )) !

با مامان یکی از شاگردام تلفنی صحبت می کردم ...جنوب بودن ... کلی از آب و هوا تعریف کرد و من هم بهشون گفتم که در شمال و غرب کشور و حتی در بیشتر شهرستان های استان خودمون آب بهداشتی و گاز قطع شده و من با همه ی ارادتی که به جمهوری اسلامی دارم نمی تونم دوستای شهرستانیم رو متقاعد کنم که به جمهوری اسلامی و شخص احمدی نژاد فحش ندن!!!

تدریس داشتم - خیلی خسته بودم - کلاس رو کنسل کردم

شب رفتم نگارخانه ی میرک برای شعرخوانی و برنامه ریزی برای برگزاری جشنواره ی شعر فجر ... همه دارن تلاش می کنن برای برگزاری یک جشنواره ی موفق و البته عادلانه ... من چشمم آب نمی خوره!!

کلی کتاب از وزارت فرهنگ هدیه گرفتم ... خوب خوشحالم دیگه !!!!

انتشار سه تا کتاب دیگه تا آخر امسال  که توشون شعرهای من هم چاپ شده قطعی شد ...

الان یه اتفاق خیلی خیلی خیلی خیلی مهم افتاد ... خیلی مهم ... نمی تونم بیشتر از این بنویسم ... باشه برای فردا... خوب ؟!!!!!!!


نویسنده : من مفعولی من ساعت 1:27 تاریخ جمعه بیست و یکم دی 1386
دسته بندی :

لینک مطلب


 

چای داغ - امتحان متون فقه - برف - قهوه - سیگار - گپ زدن با رفقا - کلافه شدن از دست مدیر - سر نزدن به دفتر مجله - بی خیال شدن موسسه - فاطمه : هست ؟ نیست ؟ - یک غزل جدید - شله خوری شب اول محرم ! - goodreads- موبایل خاموش - تلفن قطع - به روز کردن وبلاگ ها

این نوشته را امروز در وبلاگ دکتر  یدالله رویایی خواندم :

((عباس عزیز

در ابتدا قطع ید ، در مرحلۀ بعد قطع پا ، سپس حبس و اعدام است" "
این حکمی است که مادۀ ۲۰۱ قانون "مجازات عمومی اسلامی" برای مجازات " برخی سرقت ها
:میکند 
"
برای اجرای این حکم  باید انگشتان دست راست قطع شوند ، به شکلی که تنها انگشت
شصت باقی بماند، و مقداری از کف دست ! 

فکر می کنی در این میانه کیست که معلول است : سارق یا " فقه پویا " ؟ و یا 
نگاه ِ "روشنفکران دینی " ؟

تا وقت دیگر، قربانت ))

دیشب در مورد اقرار کردن نوشتم و این که اصلا قرار بود  این وبلاگ جایی باشد برای گفتن رازهای نگفته ...

نمی دانم فیلم ملیسا را دیده اید یا نه ... یازده دقیقه ی پائولو کوئیلو را چه طور؟ خوانده اید؟! ...  در هر دوی این ها با دختری رو به رو می شویم که در طول قصه بزرگ می شود و همزمان با بزرگتر شدنش با تجربه های متفاوتی از سکس مواجه می شود ( خوب اینا به ما چه ربطی داره ؟! ) ... در بین هزار و یک نظر درست و غلط من یکی اش هم این است که دفترچه ی خاطراتی که در آن اثری از سکس نباشد یک مشت دروغ بافی بیشتر نیست !!!! ملیسا یک دفترچه ی خاطرات داشت و ماریا هم و البته من هم  یک دفترچه دارم !!... اقرارهای ما الزاما با سکس شروع نمی شوند اما قطعا از آن عبور می کنند : سکس ... سکس لعنتی !!! من اقرار خواهم کرد ... من زانو خواهم زد و اقرار خواهم کرد... و بعد از آن به شما خواهم گفت که چگونه یک فاسق زخم های مسیحش را التیام می دهد ...

زنی در شهر بود، یک گناهکار؛ وقتی او فهمید که مسیح در خانه ی یک ریاکاراست، یک کوزه مرمرین از مرهم به آنجا برداو پشت پاهای مسیح ایستاد ، در حال گریه، پاهای مسیح را با اشک های خود خیس کرد و آنها را با موهای خود خشک کرد، پاهای او را بوسید و بر آنها روغن مالیدوقتی ریاکار که با مسیح شرط بسته بود این صحنه را دید، با خودش گفت :"اگر این مرد واقعا پیامبر بود، متوجه معنی این رفتار و آنکه از طرف یک زن گناهکار است "میشدو مسیح به او پاسخ داد، شمعون، می خواهم چیزی به تو بگویم ... یک قرض دهنده دو بدهکار داشت. یکی آن که یک صد شاهی به او مدیون بود و دیگری پنجاه. وقتی آنها پول نداشتند که قرض او را پس دهند، او هر دو را بخشید. کدام یک او را بیشتر دوست خواهند داشت؟شمعون پاسخ داد: " من فرض می کنم آن کسی که بیشتر بدهکار بود". و مسیح به او گفت: " تو درست قضاوت کرده ای " مسیح به سمت زن برگشت و به شمعون گفت: این زن را می بینی؟ تو به من هیچ آبی ندادی تا پاهایم را بشویم، اما این زن پاهای مرا با اشک خود شست، و با موهایش خشک کرد تو به من بوسه ای ندادی: اما او از زمانی که من آمده ام بوسیدن پاهای مرا متوقف نکرده است. تو بر سر من روغن نمالیدی اما او این کار را کرد به این دلیل به تو می گویم که گناهان او بخشیده شد به خاطر عشق زیادش. اما برای عشق کم، بخشایش کمتری است
( لوقا7: 47-37)

 


نویسنده : من مفعولی من ساعت 1:2 تاریخ پنجشنبه بیستم دی 1386
دسته بندی :

لینک مطلب


 

می خواهم اقرار کنم ... احساس می کنم این روزنوشت ها خیلی دور شده اند از چیزهایی که می خواستم بگویم و بنویسم ... هنوز می ترسم ... از این که شاید تو - توی مخاطب - تحمل حرف هایی را که می خواهم  بگویم نداشته باشی ،  درست مثل همه ی آن هایی که شنیدند و ترسیدند و فرار کردند !!!!! می ترسم...

دلم لک زده است برای رفتن به کلیسا ... زانو زدن در مقابل پدر و اقرار کردن به گناههای خیلی خیلی خیلی بزرگ ... گناههای نابخشودنی ... اقرار کردن به دروغ ها به کثافت کاری ها به بی صداقتی ها و نامردمی ها ... اقرار به شکستن دل ها ... اقرار به اشک الود کردن چشم ها ... اقرار به نگاه های بد و سخنان بد و دردهای از سر بی دردی !!!! افسوس! کلیسای انجیلیا مدتهاست بسته شده ...

به هرحال اقرار می کنم ... دیر یا زود ... همین جا ، چشم در چشم تو سوگند خواهم خورد که حقیقت را بگویم ... باور کن !

گروهی از سینماگران اماتور مشهد از ما ( من و فاطمه ) دعوت کرده اند برای حضور در مستندی راجع به مسیحیان مشهد ... ظاهرا همه ی دنیا ما را با هم می خواهند الا خودمان ... فرصت خوبی است حداقل برای این که دوباره وارد (( انجیلیا )) شویم و اقرار کنیم برای امرزش گناههایمان ...

به مناسبت مطالعه ای در مورد شاملو به سراغ کتابخانه ام رفتم و نقد براهنی بر بامداد ... در بخشی از کتاب طلا در مس این سطرها را خواندم از شاملو ... عجیب مشوشم کرد ... گریه کردم:

(( عشق ما دهکده ای است که هرگز به خواب نمی رود

نه شبان و

              نه به روز

و جنبش و شور و حیات

               یک دم در آن فرو نمی نشیند

              هنگام آن است که دندان های ترا

             در بوسه یی طولانی

                              چون شیری گرم

                                                بنوشم . 

وقتی صبح ها از خواب بلند می شوم و پدرم را می بینم که نان ریزه می کند برای پرنده ها که مبادا گرسنه بمانند  در سرما با خودم فکر می کنم که چقدر کوچکم ...

موقع بارش باران (( بارون )) و پس از بارش برف (( زمستان است ))... دنبال ترانه ای می گردم از استاد شجریان که به درد هنگامه ی بارش برف بخورد ... شما سراغ ندارین ؟!!!

فردا تولد محمدرضاست... شام رو در یک رستوران جدید خوردیم به شادباش این شب ... یکی از سخت ترین کارهای دنیا اینه که بخوای به مامانت ثابت کنی که اون چیزی که می خوره پیتزا پپرونیه نه پیتزا بیرونی !!!! به خصوص وقتی با مامانت قهر باشی و بخوای این حرف رو غیر مستقیم بزنی !!!

 ساعت چهار صبحه و چهار ساعت دیگه امتحان دارم : (( متون فقه ))... دوستام همچنان تلفن می زنن . sms میفرستن ! تلفن ها رو جواب نمیدم اما  sms ها رو می خونم ... دلم برای فاطمه خیلی تنگ شده ...  گوشی تلفن رو بر می دارم و در خیالم سه بار می بوسمش ... 


نویسنده : من مفعولی من ساعت 4:4 تاریخ چهارشنبه نوزدهم دی 1386
دسته بندی :

لینک مطلب


 

کامپیوترم خنگ شده و کارت اینترنت هم ندارم ... با ۱۲ ساعت تاخیر در به روز رسانی ... سلام!

دیشب هم به رسم بیشتر شب های گذشته رفتم پیاده روی ... با یک تفاوت نسبت به شب های قبل : برف !!! فوق العاده زیبا و فوق العاده سرد ...

یک سوال معمولی که خیلی ها خیلی وقت ها از من پرسیده اند این است که چرا تنها شب گردی می کنم و تا حالا هیچ کس را با خودم همراه نکرده ام ؟!!!!

جواب : به نظر من در یک تقسیم بندی ساده ادم ها به دو دسته تقسیم می شوند :  اقایان و خانم ها!... آقایان ایرانی نیز عمدتا به دو دسته تقسیم می شوند : (( آقایان گشاد )) و (( آقایان خیلی گشاد )) دسته ی اول مردهایی هستند که علیرغم کارهای تکراری هر روزه تن به هیچ کار تازه و خلاقانه ای نمی دهند و تلویزیون دیدن را به قدم زدن ترجیح می دهند و دسته ی دوم مردهایی که عملا هیچ کاری نمی کنند و فقط غر می زنند  ... اما خانم ها !!!! خانم ها هم به دو گروه اصلی تقسیم می شوند : خانم هایی که دختر هستند و  دختر خواهند ماند و خانم هایی که یا دختر نیستند یا دختر نخواهند ماند .... گروه اول ایشان اصولا بعد از ساعت  ۸شب بدون خانواده از خانه بیرون نمی روند و گروه دوم هم معمولا این موقع شب با کس دیگری بیرون رفته اند !!!! خوب ... کسی هست که با من قدم بزنه ؟؟!!

این را که نوشتم یادم آمد از سکانس (( به سوی ساحل )) در فیلم (( ویتامین )) ... جایی که شخصیت های اصلی فیلم اصول اخلاقی خود را با آواز می خوانند : (( ... هیچ وقت با یک باکره ازدواج نکن !!! ))

{ توضیح در مورد فیلم ویتامین : دیدنش را پیشنهاد نمی کنم ... از آن دسته فیلم هاییست که به بهانه ی عشق ، سکس به خورد مخاطب می دهند ... روایت ضعیفی دارد ... }

اما برف ... پیاده روی در ساعت ۱۱ شب خیابان های به برف نشسته ی مشهد  به غیر از سفیدی و روشنایی زیبایی های دیگری هم دارد : سکوت - گربه ها - ماشین های آژیردار راه راه آبی که که جای ماشین های آژیردار راه راه سبز را گرفته اند - آتش با آدم های دور و برش - سیگار و راننده ای که سیگار مهمانش می کنی و کرایه نمی گیرد - برگهای بلور آگین در جوی های خیابان - کفش اسپرت - کلاه - خاطرات سال قبل  و سال قبل تر و سال های دیگری که کم کم دارند فراموش می شوند ...

بالاخره توانستم با الهام تماس بگیرم... خوشحال بود... دخترها هیچ وقت نگرانی های ما را درک نمی کنند و البته  پسرها هم ... پیشنهاد سفر به بیدخت را بهش گفتم ... پیشنهاد جدیدی داد و آن هم سفر به کاخک بود و البته گفت که با مدتی گم و گور شدن موافق است ...

یک ماهی می شود که یک دوست تلفنی شبانه پیدا کرده ام که البته نمی توانم مثل هزار و یک مزاحم تلفنی که آمده اند و رفته اند به آسانی بودنش را نادیده بگیرم ... چرا ؟؟!!!!

چند شبی است که همکلاسیهام تماس می گیرند و من را دعوت می کنند به مکالمه ی گروهی در زمینه ی (( امتحانات !! )) ... طبیعتا من وقت و حوصله ی شرکت در چنین بحثی را ندارم اما به احتمال قوی از این فکر خلاقانه استفاده خواهم کرد برای ایجاد حلقه های ادبی ...

به تازگی مجموعه شعری  منتشر شده است به نام (( رد پای اشک )) ... یک کار تازه از من هم در این کتاب است با کلی غلط غلوط تایپی: (( ساعت ۴ عصر - دانشگاه ))... این شعر را اصلا دوست ندارم اما سبک جدید آن که من اسمش را گذاشته ام (( غزل - موسیقی )) آن را خواندنی کرده است ... ضمن این که وقتی غزلی با مولفه های مدرن و بلکه پست مدرن در یک جشنواره ی کاملا کلاسیک مانند (( ره آورد )) جایزه اول را می برد پس احتمالا حرفی برای شنیده شدن دارد ... این تعریف ها را از شعرم کردم که یک موقع فکر نکنید من آدم شکسته نفسی هستم !!!!!!

(( عروس مردگان )) را دیدم ... برای دومین بار ... ببینم شما میدونین چرا دست چپ این عروس خانوم مرده زرده و بقیه ی بدنش آبی ؟!!! این ربطی داره به حلقه و عشق و از این جور چیزا ؟!!!!

پست جدید وبلاگ دکتر یاحقی من را به یاد پژوهش نیمه کاره ای انداخت که در مورد (( تصویر در شعر رودکی)) داشتم ... دوباره رفتم سراغش ...

 مصاحبه ای خواهم داشت با استاد یدالله رویایی ... احتمالا در اسفند ماه ...

یک پیامک هم از بین شونصد تا پیامک قشنگی که(( هادی نور )) صبح تا شب و شب تا صبح برام میفرسته :

fasele gereftan az adamhayi ke dusteshan darim bi fayede ast... zaman be ma neshan khahad   dad ke janeshini baraye anha nist  (GOTE


نویسنده : من مفعولی من ساعت 14:52 تاریخ سه شنبه هجدهم دی 1386
دسته بندی :

لینک مطلب


 

نوه خاله ای دارم که در بلژیک بدنیا امده و در انگلیس بزرگ شده و حالا هم دارد به شیوه ی هیپی های امریکای جنوبی جهان را دور می زند ... این را گفتم که بنویسم امروز وقتی برای پیاده روی و برف بازی و سیگار کشیدن رفته بودم پارک علیرضا جهانشاهی را دیدم ... توی حال و هوای خودم بودم که صدای سست و نازکی داد زد : (( م....... ))... راه رفتیم و سیگار کشیدیم و درمورد حال و روز محسن نامجوی عزیز صحبت کردیم ...  پسره یه پا هلندی شده برای خودش ... علیرضا پیشنهاد کرد برای اتمام گزیده ی تذکره الاولیا و یک تنفس عاشقانه مدتی بروم گناباد و مقیم بیدخت بشوم ... پیشنهاد بدی نیست ، حد اقل برای چند روز تعطیلات بین ترم ... حالا پیدا کنید ارتباط جهان گردی نوه خاله ی عزیز را با بیدخت گردی من !!!!

{ بیدخت از مراکز اصلی فرقه ی صوفیه است با هوایی مطبوع و انسان هایی پاک سیرت ... البته از ان جایی که پدرم شدیدا با این فرقه و کلهم دراویش مشکل دارد احتمالا اقامت طولانی مدت در این منطقه برایم ممکن نباشد . الا ایهاالحال کاچی به از هیچی !! باید رخت سفر بربست ... }

از دیشب که برف شروع کرده به باریدن  مدام فکرم را این قضیه مشغول کرده که چرا رد پای برف ( و البته تا حدی باران ) در ادبیات کلاسیک ما این قدر کمرنگ است در حالی که برف و باران بخش بزرگی از روح حساس شاعر را برای خود می کند ...

امروز خبری نشد از فاطمه ... شادم و دلگیرم ... شاد به خاطر برف ، دلگیر به خاطر فاطمه ...

امروز زهرا زنگ زد ... زهرا گریزپا ... دنبال ادرس جشنواره ها بود ... صدای این دختر مثل رگبار باهاری می مونه : تند - بی دریغ - ارام بخش و شکننده ... زهرا! خوابی یا بیدار ؟!!

با یوسف بینا صحبت کردم ... قول داده برای کارشناسی ارشد ادبیات کمکم کنه ... خوب ! حقوق عزیز ! کم کم باید مرخص بشم از خدمتتون !!!!

روز های برفی روزهای الهام است ... شب های برفی شب های الهام ... الهام ! حالا که پشت کوه بلندی به نام (( زندگی معمولی )) گم شده ای ... به یاد دویدن ها و خندیدن هایمان در برف... با دستکش های کوچولویت گلوله ای از برف بساز ، به سمت اسمان پرتاب کن و در دلت بگو : (( م...... بگیر ! )) ... کجایی الهام ؟ نگرانتم... بیشتر از همه ی روزهای خوب و بد گذشته ...

سخنرانی تندی کرده بودم در نقد سروده های علیرضا سپاهی لائین ... در وب منتشر شد ...

مصاحبه ای اینترنتی هم داشتم با مهدی موسوی که در مجله چاپ می شود ...

دعوت شده ام به کنگره ای در ترکیه برای شعرخوانی ... الا ایهاالحال با وضعیت ممنوع الخروج بودنم محال به نظر می رسه رسیدنم به کنگره !!!

 فردا همه جا تعطیله ... مدرسه ها ، اداره ها و... دانشگاه ها ! اما (( دوست داشتن )) تعطیل بردار نیست ...

عزیزم

عشقم 

 بپذیر

شاید

دیگر

هیچ گاه

هیچ چیز

نسرودم ... ( ولادیمیر مایکوفسکی )

 


نویسنده : من مفعولی من ساعت 0:29 تاریخ دوشنبه هفدهم دی 1386
دسته بندی :

لینک مطلب


 

مرگ! مرگ! مرگ! مرگ ! مرگ! مرگ! مرگ !!! چقدر انتظارت را می کشم !

امتحان داشتم -دیر رسیدم - خوب بود ...

فاطمه باز زده به سرش ... فاطمه جان ! چرا ما دوتا این قدر خر هستیم ؟ چرا ؟ واقعا چرا ؟!!!!! تو که میگی از فردین بازی خوشت نمیاد... تو که هیچوقت توی سرما نذاشتی که پالتوم رو روی دوشت بندازم ... تو که بی دریغ دوست داشتن رو به من یاد دادی... تو ... تو ... حالا چرا میخوای من رو به اتیش بکشی ... چرا ؟ به خاطر من ؟!!! نه ! نخواه که باور کنم ... چرا؟ چرا باور نکنم؟! مگر تا حالا غیر از این بوده؟ همیشه تو اول شدی ... من همیشه دوستیم رو داد زده ام و تو همیشه عشقت رو نشون دادی !!!

فردا صبح امتحان حقوق مدنی دارم .... ۳۰۰ صفحه ... امتحان های میان ترم رو نبودم ... ۳۰۰ صفحه ... هیچی نخوندم... ۳۰۰ صفحه ... ایمان دارم که نمی افتم ... ۳۰۰ صفحه... ایمان دارم... ۳۰۰ صفحه!!!!

داشتم از دانشگاه برمی گشتم که جلال کیانی دستم رو گرفت و کشون کشون برد مجتمع مدرس برای شعرخوانی؟!!! چند تا نظر کوچولو دادم در مورد چند تا شعر طولانی ! مثل همیشه نزدیک بود دعوا بشه! ظاهرا دلشون برام سوخت !!! قسر در رفتم ! 

دلم گرفته ... دلم گرفته ...می فهمی یا نه ؟ ... دلم میخواد یک شعر تازه بشنوم ... با صدای تو ... با صدای تو .... با صدای تو که نمیدونم کی هستی و کجا قایم شدی ... چراغ ها رو خاموش می کنم و چشم هام رو می بندم ... لطفا برام یک شعر بخون ... باشه ؟ باشه خدای خوشگلم ؟ ! یک شعر تازه برام بخون ...

داره برف میاد  ...

 

 

 


نویسنده : من مفعولی من ساعت 22:7 تاریخ شنبه پانزدهم دی 1386
دسته بندی :

لینک مطلب